دست کم اگر ابی باشد
گلویم را زخم نمی زنم
تا حنجره ام را داشته باشم
چه نیازی به زخم تازه؟
شهر در احتضار است
مردمانی که ملول
از تیمم های پیاپیند
بهار شنوایی شان
به هنگامی گل می دهد
که صدای اب افتخار ان را بدهد.
کعبه هایی از فلز سخت
پوسیده اند بر بامها
بی زایر اب،با اینکه
رودی که حاصل برادری چشمه سار ها است
از کنارشان خرامان می گذرد
به روشنایی می بخشد
به تمامی میهن،جز خویشتن
زمان چلوار های سپید را می ریسید
و خون سیاه مکیده
لاشه ای باقی گذارده است
با گودزخمهایی
به عمق چاه های مترو ک نفت.
مارهای استین سخاوت شهر،
چه سخت گزیده اند شاهرگها را
که این چنین بی مرهم و التیام مانده است
.................................
با این همه
هرکس برازندگی اسبم را تمجید کرد
با زین و یراق به او بخشیده ام
گرچه نمی دانستم برگ از کدامین درخت دارد
بدین سان،پاسخ تنها اشک است
که پاد زهر اندوه می شود!
........................
دگر از نفت بریده ام
خواستار اب ام
برای عطش احتضار
لیک گورم را نشانه می روند!
همان گوری که ساخته اند
ندانسته بر مدخل شهر
و دانسته هم نشین گورهای صلیب دار
......................
اینک کوهی می شناسم
ایستاده بر دروازه ی شهر
که نگاه خمار مردگان ناب را
منتشر می سازد.

موسم اقتدار سایه ها

دگر هیچ مویرگی ازمن نمی آرمد
انگاه که دره ی خرسها